یکی از ويژگیهای ما آدمها مرز گذاشتن است.
بدیهی است که اولین مرزی که به ذهن میآید، مرز جغرافیایی است. اگر دو متر این طرفتر دنیا بیایی میشوی ایرانی و دو متر آن طرفتر میشود ترک یا عراقی یا …
اما ای کاش مرزهای انسانی، همین مرزها بود. ما بین خیلی چیزها مرز می گذاریم.
مرز بین رییس و کارمند
مرز بین پدر و فرزند
مرز بین صاحب خانه و نگهبان
مرز بین پولدار و بی پول ها
مرز بین لر و ترک
خب ممکن است بپرسید که چه ایرادی دارد؟
بزرگ ترین ایرادش این است که ما زندانی می شویم. ولی زندانی ای که با خواندن کتاب احساس آزادی می کنم، سلول برایم جهنمی شده بود تاریک و ظلمانی وقتی که کتاب را می خواندم احساسی نورانی از لای کتاب ها و نوشته ها احساس آزادی از قفس را مژده میداد چرا ما آزادی خود را از دست می دهیم. بگذارید مثال بزنم: چون من ثروتمندم پس نمی توانم، ساندویچی معمولی و ارزان بخرم و بنشینم لب جوب و آن را بخورم. چون من رییس اداره هستم نمی شود که ماشین من ساده باشد و ماشین تمام کارمندان من های کلاس!
چون من صاحب خانه ام نمی توانم با نگهبانم سر یک سفره بنشینم و با هم کلی بخندیم. او به تنهایی غذا می خورد و من به تنهایی! چرا؟ چون قرار است مرزها شکسته نشود. من تشنه ام می شود به بوفه دانشجویان نمی روم و آن جا نمی نشینم، چرا؟ چون قرار است مرزها رعایت شود. شان استادی چه می شود؟ و بدین ترتیب قواعد، پروتکل ها، مرزها، باید و نبایدها آنقدر دور و بر ما هستند که ما دیگر خودمان نیستیم. ما می شویم یک زندانی که باید درون “چهارمتری مرزهای مصنوعی” فقط قدم بزنیم. خندیدن، خوردن، پوشیدن، حتی فکر کردمان، بسته، تکراری و مصنوعی شده است.
تجویز راهبردی:
مرزها را ما گذاشته ایم. خودمان هم می توانیم برداریم. برای رهایی از این چهارمتری مصنوعی راهش این است که از “چهار کلمه قدرتمند” استفاده کنیم. “چرا؟”و “چرا که نه؟ ”
بعضی واژه ها قدرت تخریب گری بالایی دارند مانند “چرا؟ ”
بگذارید با یک مثال آنرا تشریح کنم:
از خودتان بپرسید چرا من به عنوان مدیر انتظار دارم که همیشه افرادی که در چارت سازمانی در رده پایین تر هستند به دیدن من بیایند؟ و تصور کنید که شما به اتاق آن ها بروید و از خود بپرسید “چرا که نه؟”پس این مرزها را بشکنید
امروز بیشتر از گذشته درونم به زندانی مانند است. پر از زندانیانی که حرف های زیادی برای گفتن دارند؛ ولی جرأت بیان نه. امروز بیشتر از گذشته زندان درونم فعال است. برای بیان و سخن دیگر رمقی نمانده تا در ادامه راه گام بردارم. ایامی تکراری و پر از آشوب،دیگر زندانیان نیز رمقی ندارند، بعضی از این زندانیان حتی صدایشان به گوش نمی رسد. بیش از این زندان درونم گنجایش زندانیان جدید را ندارد. زندانیان اسیر شده در من نزد که سخن بگویند؟ سخنانی تلخ همچون روزگارشان. با این وضع زندان بانی دیگر نمی شود جلوی زندانیان را گرفت. زندانیان سیاسی در انفرادی هایی هستند که دور تا دور آن ها هیچ روزنه ای وجود ندارد که از آن صدایی خارج شود. زندانیان عاشق از عشق خود می نویسند و شب تا سحر میگریند. نیست کسی اشکهای آنان را ببیند. زندانیانی که به خاطر جرم ناچیز اسیرند گاهی آزاد میشوند.زندان درون من مغز من است و زندانیان حرفهایی که در قعر چاه افکارم میمیرندگه گاه به سیاه چاله ها و انفرادی های سرد و نمور می افتند که نتوانند سخن باز کنند و زندانی که برایم ساخته اند را به جهنم تبدیل کنند. جهنمی که کسی به من و زندانم اهمیت نمیدهد چون در زندان اسیرم. زندگی ما نیز مانند زندان است و ما زندانیان آن؛ فساد زندان بانان نیز آشکار است و زندانیان با چشم خویش می بینند فساد آن را. زندانیان نیز گاهی درگیر فساد می شوند ولی فساد زندانبانان بیشتر است. با این حال زندان درون من عمیق تر است. نهفته در زندان درون رازهایی که هیچکس از آن با خبر نیست. رازهایی که از قلب خویش سر چشمه می گیرد و گلی از گلزار روزگار می چیند و با خود می برد به چشمه ای که پر از گلهای زشت و زیباست که در نهایت با پایان عمرم خشک می گردد و اثری از آن باقی نمی ماند و همچنان یک راز باقی میماند .رازی که بر ملایی آن چهره واقعی من را نشان میدهد، عشق واقعی ام را عشقی که روزگارم با آن نوشته شده است و چون عضوی از این بدن در نوشته هایم یاد میشود. فشاری که بر من وارد می شود برای به دست آوردن آرزوهایی در دست بی تخیلان است، چون آنان همه چیز دارند و من از همه چیز آن همه را کم دارم، من با افکار پخته ام که در اجاق مغزم با کلمات سنگین و تلخ طبخ میشود، غذایی برای زندانیان درونم سرو می کنم که راضی از پنهان سازی این راز باشند که در نهایت باعث خشکسالی چشمه قلبم نگردد که مرا خموش زین دنیای تهی سازد.امیدوارم که رازهای زندان درون من در جایی نوشته شود و زندگی نامه ام را کامل سازد که عالم بداند در جایی از این جهان زشت و زیبا زندانیانی اسیر در زندان
خویش منتظر در دستان صعودکنندگان هستند. ما همچنان اسیر موجودیتی هستیم که هیچ موجودی از آن باخبر نیست. در تخیلاتمان می اندیشیم کهوجود دارد شاید به خود تلقین می کردیم که در نهان ها چیزی یا کسی پنهان است ولی فقط گمانی بیش نبود و در واقع موجودیتی پوچ، پوچ تر از تخیلات میلیون ها انسان بی گناه و اسیرکه سعادت خویش را در اطاعت از پوچ می نگرند. فکر بباید تا پیشرفتی حاصل شود و گرنه مترسکان مزرعه خود صاحبان زمین بودند. در دنیای پنهان درونم شهری بنا کردند که مردم آن متحول گردیدند بعد از سالها و خود را یافتند. خودِ خودِ واقعی خود را. کسی که بودند و کسی که باید می شدند. کمی مبهم است که دنیای درون ما انسانها، دنیایی که ظاهر آن با باطن آن متفاوت است، دنیای پر از رعب و وحشت و شاید دنیای پر از آرامش. دنیای درونمان دنیایی عجیب پر از شادی هایی که فقط به ظاهر شاد بدل میشوند مانند دلقک ها. ما هنوز به شادی ابدی دست نیافتیم شادی ابدی فقط و فقط دست یابی به آرزوهایی است که در تلاش دستیابی به آنانیم. درونمان پر از راز هایی است که از همه پوشیده شده است و پر از حرف هایی که پنهانی رشد می کنند و بزرگ میشوند و در نهایت از زندان درونمان راه رهایی خویشرا پیدا می کنند و آزاد می شوند. ما از درون خود با خود سخن می گوییم درونی که پر از راز های عجیب و عجایبی پر از سوال.
امید دارم که روزی زندانها کتابخانه هایی شوند مملو از کتاب چگونه زیستن ،چگونه اندیشیدن
زیرا انسان زمانی که از او کتاب و قلم را بگیرند زندانی ابدی میشود.
نه همین تنگی این تنگ قفس می کشدم. که ز بس تنگ بود سینه ، نفس می کشدم. غمم این نیست که خونین دل و بشکسته پرم. غم مرغان گرفتار قفس می کشدم
عنوان:
در یک زندان تنگ و تاریک مردی زندانی شده بود. مرد داخل سلولش روی تخته سخت نشسته بود و تنها امیدی که داشت کتابی که در دستش بود و علاقهای داشت به کتاب خواندن. او با نوارهای سیاه سفید روی بدنش نشانه اسارت داشت. هر صفحه از کتاب را که میخواند نوارهای سیاه و سفید از روی لباس او محو میشوند و پراکنده میشوند. این نمادها زمانی نشانه اسارت اون بودند، حال حال نشانه آزادی او هستند. پابندی که بر پا داشت ، با کتاب خواندن از پای او باز شد و بیاستفاده روی زمین ماند. مرد هر کلمهای که میخواند، بیشتر و بیشتر در زندان فکر خود آزاد میشد، هرچند که زندان او را احاطه کرده است، او هرچه بیشتر در کتاب فرو میرفت بیشتر علاقمند به آن کتاب میشد او هر صفحه را که میخواند و هر صفحه را که ورق میزد و داستان بعدی را میخواند با شخصیتهای افسانهای همسفر میشد و به جاهایی میرفت که حتی فکرم نمیکنید مثلاً روستا شهرهای افسانهای شهرهای واقعی و غیره… .
این کتاب برای او یه راه فرار از زندانی که در آن احاطه شده بود و یه راه فرار از واقعیت اون بود ، او هر روز به کتاب علاقمندتر میشد. او انقدر آزادی را درک کرده بود و انقدر در ذهن خود آزاد شده بود هرچند که دیوارههای اتاق او را احاطه کرده بودند، هیچ زندانی نمیتوانست جلوی اوج او را بگیرد و جلوی کتاب خواندن او را بگیرد. کتابی که در دست داشت، یادگاری از پدرش بود که به او داده بود. این زندانی هر روز که میگذشت بیشتر و بیشتر با مفهوم کتاب آشنا میشد و میفهمید که قدرت واقعی دانش در کتاب نهفته است.
او به این باور رسیده بود که در بدترین شرایط هم میتوان با کتاب خواندن به آرامش رسید. او با همین کتاب و خواندن هر صفحه از آن، روزهای سخت زندان را پشت سر میگذاشت و به روزهایی روشن امیدوار بود. دیگر خطوط سیاه و سفید بر روی لباسش نبود و پابند پای او آزاد شده بود و معنی واقعی آزادی و کتاب را درک کرده بود. او افسوس میخورد که چرا زودتر این کتاب را نخوانده بود و او احساس میکرد قبل از خواندن کتاب هیچی نمیدانست و دنیای پوچی داشته است و زندگی او بیهدف و بیمعنی بوده است. او از آن روز به بعد اخلاقش تغییر کرد و دنیا را به شکل دیگری نگاه کرد. او تصمیم گرفت که بعد از آزادیش، جرم و جنایت را که کنار بگذارد و کتاب بخواند و بخرد، یا حتی کتابخانهای باز کند چون او اعتقاد داشت کتاب خواندن، زندگی و دیدگاه انسان را تغییر میدهد و انسان را زیر و رو میکند.
نگهبانان زندان از رفتار مرد تعجب کردند که چطور انقدر خوب شده، از او پرسیدند که چطور رفتارت را تغییر دادهای؟ او جواب داد: با کتاب خواندن، پس از چند ماه مرد زندانی آزاد شد و بلافاصله به کتاب فروشی رفت و کتابهایی که به دردش خورد را خرید و آنها را خواند.
بدین ترتیب مرد با کتاب خواندن هر روز به دنیای آزادی و پر امیدتری پا میگذاشت. شما دیدید که یک کتاب چطور یک آدم ناامید و زندانی را بالا کشید و زندگی او را تغییر داد، کتاب بهترین دوست یک انسان است. سعی کنید هر روز چند صفحه کتاب بخوانید.
محمد مصطفی قاسمی . کلاس : ۹۰۳ – علامه مجلسی
عنوان: کتاب ، اندیشه ، آزادی
نویسنده: محمدعرفان معیل
کتابها همواره به عنوان دروازهای به دنیای اندیشه و آزادی شناخته میشوند. آنها نه تنها ما را با افکار و ایدههای جدید آشنا میکنند، بلکه به ما این امکان را میدهند که در دنیای خودمان به تفکر و تأمل بپردازیم. در این انشا، به بررسی ارتباط میان کتاب، اندیشه و آزادی میپردازیم.
کتابها به عنوان منبعی از دانش و اطلاعات، ما را به تفکر وادار میکنند. هر کتابی که میخوانیم، دنیای جدیدی را به روی ما میگشاید. نویسندگان با قلم خود، افکار و احساساتشان را به تصویر میکشند و ما را به چالش میکشند تا درباره موضوعات مختلف فکر کنیم. این فرآیند تفکر، به ما کمک میکند تا دیدگاههای مختلف را درک کنیم و به آزادی اندیشه برسیم. آزادی اندیشه به ما این امکان را میدهد که بدون ترس از قضاوت، نظرات و ایدههای خود را بیان کنیم.
کتابها همچنین میتوانند به ما کمک کنند تا با چالشهای اجتماعی و سیاسی آشنا شویم. بسیاری از نویسندگان بزرگ، از طریق آثار خود، به نقد نظامهای اجتماعی و سیاسی پرداختهاند و ما را به تفکر درباره عدالت، آزادی و حقوق بشر وادار کردهاند. این نوع ادبیات، نه تنها ما را به تفکر درباره وضعیت کنونی جامعهمان تشویق میکند، بلکه به ما این امکان را میدهد که برای تغییر و بهبود آن تلاش کنیم.
علاوه بر این، کتابها میتوانند به ما الهام ببخشند. داستانهای قهرمانان و شخصیتهای مختلف، ما را به چالش میکشند تا در زندگی خودمان نیز قهرمان باشیم. این الهام میتواند ما را به سمت آزادیهای فردی و اجتماعی سوق دهد. وقتی که ما داستانهای افرادی را میخوانیم که بر مشکلات غلبه کردهاند و به آزادی دست یافتهاند، این احساس در ما ایجاد میشود که ما نیز میتوانیم به اهداف خود برسیم و بر موانع غلبه کنیم.
در نهایت، کتابها به ما یادآوری میکنند که آزادی یک حق اساسی است. آنها ما را به یادآوری میاندازند که باید برای حفظ و گسترش آزادیهای خود و دیگران تلاش کنیم. این تلاش میتواند از طریق مطالعه، بحث و تبادل نظر با دیگران باشد. وقتی که ما به اندیشههای مختلف گوش میدهیم و آنها را بررسی میکنیم، به درک بهتری از دنیای اطراف خود میرسیم و میتوانیم به عنوان شهروندان آگاه و مسئول عمل کنیم.
در نتیجه، کتابها نه تنها به ما دانش و اطلاعات میدهند، بلکه ما را به تفکر وادار میکنند و به ما این امکان را میدهند که به آزادیهای فردی و اجتماعی خود آگاه شویم. آنها به ما یادآوری میکنند که اندیشه آزاد، کلید تغییر و پیشرفت است. بنابراین، هر بار که کتابی را باز میکنیم، در واقع درهای جدیدی به سوی اندیشه و آزادی را به روی خود میگشاییم.
محمدعرفان معیل کلاس۸۰۲
عنوان:
نویسنده: محمد امین صیفوری
کتاب اهمیت زیادی در زندگی ما داره،و باعث رشد و پیشرفت در جامعه میشه، چرا که ذهن انسان فعال میشود، از طریق کتاب خواندن میتواند، در آینده فرد مفیدی برای جامعه و خانواده خود باشد. در تصویر مردی که در زندان است، آنقدر مشغول کتاب خواندن است که فکر و ذهنش در کتاب است و فکر به زندان نمیکند، این نشان میدهد که کتاب خواندن چقدر در ذهن و روان افراد تاثیر دارد. به طوری که فرد مورد نظر در لباس زندانی و به پای او غل و زنجیر است ولی چنان محو کتاب خواندن است که فکر او آزاد است ، از لباس زندانی از غل و زنجیر بیرون آمده و مشغول کتاب خواندن است، وخود را محو کتاب میبیند و فکر او آزاد است. زندانیان زیادی هستند که در پشت میلههای زندان فردای زندگی شان را از لابلای کتابها جستجو میکنند در یک سلول چند نفر زندانی، فقط اگر یک نفر مشغول کتاب خواندن باشد خیلی مهم است که زندانی تشویق به کتاب خواندن شود.ذهن افراد خواب آلوده با خواندن کتاب هوشیار میشود. کتاب مثل یک دوست و یار همیشگی است. در زندان اگر خود را سرگرم کتاب و نقاشی کنیم، سختیهای زندان به پیش روی چشم تو آسان میآید. حتی اگر مختصر آب و غذا به تو بدهند و حتی اگر در یک سلول انفرادی باشید،ولی اگر یک کتاب داشته باشید، سختی زندان و درد و رنج به پیش تو آسان میآید. و حتی شکنجههای سخت زندان به پیش تو آسان میآید. کتاب به تو امید میدهد.
و میفهمی که راه نجاتی برای تو باز میشود. پس ما میدانیم که چقدر کتاب خواندم اهمیت دارد یکی از آنها باعث جلوگیری از آلزایمر افزایش تمرکز میشود. اگر میخواهیم موفق باشیم و پیشرفت کنیم از کودکی باید کتاب خواندن را به فرزندانمان بیاموزیم. و چون همدمی در زندان نداریم کتاب بهترین همدم است و جلوگیری از افسردگی و برای گذران وقت به صورت مفید کتاب بهترین است. و کتاب تنها دوستی است که در هر زمان بخواهیم در دسترس است.
محمد امین صیفوری ۹۰۴
عنوان: مردی بر روی سکو
نویسنده: امیرعلی مجرد
فردی که روی سکو نشسته، در حالی که کتابی در دست دارد و غرق در دنیای کلمات و داستانهاست. این سکو، نمادی از جایگاهی است که او برای خود ساخته تا از قید و بندهای روزمره رها شود و به دنیایی از آزادی و آگاهی قدم بگذارد.
او با هر صفحهای که ورق میزند، قفلهای جهل و نادانی را از ذهن خود باز میکند. کتابی که در دست دارد، او را به سرزمینهای ناشناخته میبرد و با فرهنگها و دیدگاههای مختلف آشنا میسازد. این تجربهها به او کمک میکنند تا تعصبات خود را کنار بگذارد و با ذهنی بازتر به جهان بنگرد.
در لحظاتی که احساس تنهایی میکند، کتاب به او آرامش میبخشد و او را به دنیایی از ماجراها و شخصیتهای جدید میبرد. این همراهی نه تنها احساس تنهایی را کاهش میدهد، بلکه به او انگیزه و امید میبخشه.
سکویی که او بر روی آن نشسته، نمادی از جایگاهی است که کتابها به او بخشیدهاند؛ جایگاهی که در آن میتواند به دور از محدودیتها و زنجیرهای زندگی روزمره، به دنیایی از خلاقیت و نوآوری وارد شود. این آزادی خلاقیت به او اجازه میدهد تا ایدههای جدیدی را کشف کند و به شیوههای نوینی به مسائل نگاه کند.
به این ترتیب، فردی که روی سکو نشسته و کتاب میخواند، نمادی از انسانی است که با کمک کتابها، از قفل و زنجیرهای مختلف رها شده و به دنیایی از آزادی و آگاهی دست یافته است.
عنوان: زندگی در زندان
زندگی زیباست و زندگی کردن زیباتر
وقتی به روزهایی که از دست دادم فکر می کنم از تمام کارهایم پشیمان می شوم.پشیمان از اینکه می توانستم بهترین ثانیه های عمرم را در کنار خانواده ی عزیزم و دوستانم باشم ولی نتوانستم.
من از همان کودکی در خانواده ای آرام زندگی می کردم ولی من خیلی جنب و جوش زیادی داشتم و همیشه دوست داشتم بدون زحمت وکار پول زیادی بدست آورم. من در نوجوانی خوشبختی را در پول زیاد می دیدم،هر چه مادر و پدرم مرا نصیحت می کردند فایده ای نداشت. مادرم همیشه می گفت:
نابرده رنج گنج میسر نمی شود
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
من نو جوان بودم و گوش شنوا نداشتم و حرفهای مادرم را بیهوده می پنداشتم.
من با دوستانم خوب و خوش بودم وآنها راحتی عزیزتر ار خانواده ی خود می دانستم.من با دوستانم تصمیم گرفتیم که پول زیادی بدست آوریم و از کشور خارج شویم،یکی از دوستانم گفت:کسی را سراغ دارم که می تواند به ما کمک کند تا پول زیادی بدست آویم.
من و دوستانم نزد آن مرد رفتیم وبا او از آینده مان صحبت کردیم اوگفت:شما باید برای من کاری انجام دهیدتا پول زیادی به شما بدهم.
من که آنوقت هیچ چیز را نمی دیدم فقط پول برایم مهم بود گفتم باشه هر چه بگویید قبول می کنیم.
او به ما گفت:شما این قرص ها را به کسانی که می گویم بدهید.من قبول کردم ولی دوستانم قبول نکردند.
دوستانم فهمیدند که با این کار خیلی از جوانهامعتاد و ازبین می روندولی من هیچی برایم مهم نبود.
روزها در پارک می نشستم و قرص ها را به کسانی که می خواستند می فروختم.یکی از روزها پلیس به پارک آمد و من را دستگیرکرد ،وقرص ها را ازمن گرفتندتازه آنجا فهمیدم که چند جوان بخاطر خوردن آن قرص ها هوش و حواس خود را ازدست دادند وخودکشی کردند.من که تازه متوجه شده بودم آدرس آن مرد رادادم ولی آن مرد در آن خانه نبودو آنجا ترک کرده بود،وچون شاهددیگری نداشتم حبس ابد برای من زدند.
من در زندان به تمام کارهای خود فکر کردم و از همان کودکی تا روزی که دستگیر شدم را به یاد می آوردم.
حرف های مادرم نصیحت های پدرم و دوستانی که مرا تنها گذاشتند و آرزوهایی که داشتم.
من می خواستم یک شبه به تمام آرزوهایم برسم ولی افسوس….
من از همه ی زیبایی های طبیعت محروم شده بودم. من روزهایی که می توانستم به پدر و مادر پیر خود خدمت کنم را پشت میله های زندان به سر می برد.
من خودم را اززندگی که بهترین هدیه خداوند است و ازدواج کردن پدر شدن و. …محروم کردم. من تک و تنها مانده بودم و هر روز پیرتر و ناتوانتر می شدم.من در زندان فهمیدم که پول خوشبختی نمی آورد،این آزادی که انسانهادارند خوشبختی است.
ما اگر می دانستیم که زندگی چقدر زیباست و کنار خانواده بودن چقدر آرامش بخش است دنبال پول و کارهای ناشایست نمی رفتیم. من در زندان تصمیم گرفتم کتابی بنویسم تا شاید عبرتی برای تمام جوان های جامعه باشد. من کتاب را نوشتم و آن رابرای چاپ فرستادم.
کتاب من چاپ شد و استقبال زیادی کردند و به چاپ دوم رسید.
کاشکی من هم وقتی جوان بودم اینها را می دانستم و زندگی خود را تباه نمی کردم.
یک لحظه غفلت
یک عمر پشیمانی
پروردگارا،پس از آن که مارا هدایت کردی دلهایمان رادستخوش انحراف مگردان واز جانب خود رحمتی بر ما ارزانی دار که تو خود بخشایشگری
سبحان شیردل کلاس 801
عنوان:
به نام خدا:
زندگی کردن در دنیایی که در حال حاضر تمام ما انسانها داریم را میتوان به چهار دیواری تشبیه کرد که در آن زندگی میکنیم ما در این دنیای فانی مانند امانتی هستیم که مدتی کوتاه در آن مدتی کوتاه را در آن میگذرانیم و بعد به دیار ابدی و جاویدان خود یعنی آخرت سفر میکنیم هرچی در این دنیا خود را سرگرم تجملات وچشم و هم چشمیها قرار دهیم اسیر شدن و وابسته شدن مان به این دنیا بیشتر میشود و هرچه به جمع کردن مال و ثروت و گناه خود را آلوده کنیم اسارت و غل و زنجیرهای وابستگی مان به دنیا بیشتر میشود اما برعکس وقتی خود را کوتاه مدت در این دنیا بدانیم و بیشتر سیر در عالم آخرت و ساختن توشهای برای آخرت خود بدانیم که این دنیا زودگذر است و زندگی واقعی ما در آخرت است این زنجیرهای مادی و گناه را از وجودمان پاک میکنیم انسان وقتی پا به عرصه عرصه عرصه این دنیا انسان وقتی پا به عرصه این دنیا میگذارد و متولد میشود پاک و بدون گناه است به قول شاعر که چه خوب گفته است که روزی که تو آمدی به دنیا گریان مردم همه خوشحال و تو بودی گریان کاری کنید ای دوست که موقع رفتن مردم همه گریان و تو باشی اگر به این فکر کنیم که حتی اگر بیشترین ثروت دنیا را هم داشته باشیم با کسی که هیچی ندارد آسمان برای هر دو یکی است و موقع رفتن از این دنیا اختلاف طبقاتی ما باعث بهتر شدن جایگاهمان در آخرت نیست بلکه این اعمال و رفتار ما است که خانه آخرت مان را میسازد چه در شهر باشیم و چه در روستا اندازه خانه آخرتی همه ما هیچ فرقی نمیکند و در آنجا فقط و در آنجا فقط همان یک طبقه است و به همان سایز به همان اندازه که برای همه است اگر باز هم ما را در اگر باز هم ما را در روستا شهر حرم و غیره دفع کنند دلیل بر ما نیست آنچه ما را برتر میکند همین اعمال و رفتار خودمان است که در این دنیا میباشد پس چه خوب است که در امتحان دنیایی ما نمره قبولی را گرفته و بتوانیم
و بتوانیم فردی ممتاز از این دنیای خاکی به دنیای آخرت سفر کنیم و شرمنده نباشیم روزی که پرونده اعمالمان را به دستمان میدهند خدایی نکرده تجدید و یا مردود از این دنیا نرویم به امید اینکه همه ما انسانها در امتحانی که در دنیا از ما گرفته میشود بهترین نمره را بگیریم و قبول سرافراز پا به عرصه دنیای بگذاریم که ابدی و همیشگی است و جایگاه واقعی خود را در آنجا پیدا
ابوالفضل فدایی ۸۰۲
عنوان: زندگی با کتاب حتی درقفل وزنجیر
به نام خالق زیبایی ها
امروزم مثل روزهای گذشته که در زندان بودم کتابم را برداشتم و شروع به خواندن کردم . این دفعه مثل اینکه روزم با روزهای دیگرفرق داشت، انگارقراراست به دنیای دیگری سفرکنم، آن قدر غرق خواندن کتاب شدم که گویادیگردرزندان نیستم ودیگرمانندیه آدم آزاد و رها درگوشه ای روی یک نیمکت نشسته ام وبایک کتاب دردست رویاهای خودم رابه واقعیت تبدیل میکنم .آری من با کتاب خواندن می توانم تجسم کنم که چقدر راحت میشودرویاهاراتبدیل به واقعیت کرد.
کتاب امروزمن درمورداین است که می توان درقفل وزنجیرباشی ولی هم زمان آزادورهاباشی. پس زندگی فقط به خودمان بستگی دارد که چطورباآن رفتارکنیم تا بتوانیم با تمام مشکلات زیباورهازندگی کنیم.
من با کتاب خواندن فهمیدم که عمرآدم همیشه درحال گذراست، تافرصت هست، باید ثانیه هاودقیقه هارا به فرصت تبدیل کرد.امامتاسفانه خیلی ازماهاقدراین ثانیه هارا نمیدانیم وراحت این روزهای زیبا راسپری می کنیم .زندگی مانند یک کتاب می ماند،هرچقدربیشترتلاش کنی به بهترین جایگاه می رسی. من در این چند سالی که اسیر این زندان شدم ،فهمیدم که چقدرازعمرم راصرف کارهای بیهوده کردم .ولی از وقتی بادوستی به نام کتاب آشناشدم، تازه فهمیدم زندگی چقدرزیباوکوتاه است .کتاب مانند روح دربدن انسان است. وقتی یک کتاب را شروع به خواندن میکنی، احساس میکنی تمام تک تک خط های کتاب باتوسخن میگویدوقراراست باتومانندیک دوست خوب سخن بگوید .پس این که میگویند کتاب خوب بهترین دوست ماست واقعیت دارد.
دوستان خوبم همیشه یک کتاب رادرکنارخودداشته باشیدتاشماهم مانند من بتوانیدآزادورهاباشیدوزندگی خودرابیهوده سپری نکنید.من هرروزراباخواندن یک کتاب به پایان میرسانم .حداقل می دانم که عمرم به هدر نرفته وهرروزباتجربه تروپخته ترمی شوم. پس تصمیم گرفتم ازاین جاکه رهاشدم وآزادشدم یک کتابخانه بزرگ بازکنم وزندگی ام وسختی هایم را برای تک تک آدم هایی که به کتابخانه می آیند،بگویم.
راستی این تصویر کتاب من است که امروز به چاپ رسیده است .من دیگر از زندان آزادشدم ویک کتابخانه ی بزرگ برای خودم باز کردم وهرروزتعدادزیادی به کتاب علاقه مندمیشوندوکتاب خانه من پراست ازآدم هایی که دوست دارند .دوست خود، یعنی کتاب راهمیشه مانند روح دربدن درکنارخودداشته باشندوباکتاب ،هرروزخودرازیباتروپرامیدترکنند.من هم افتخار می کنم که می توانم امروزبدون هیچ قفل وزنجیر آزادورهادرکناردوستانم که همواره کتاب است زندگی کنم .
آرزوهاهمیشه دست یافتنی است. فقط همت و تلاش میخواهد.پس هیچ وقت خود را دست کم نگیریدوبرای به دست آوردن آرزوهاورویاهایتابجنگیدوتلاش کنید .
موفق و پیروز باشید.
عنوان:
سال ها در کنج زندانی که برای ذهن و فکر خودم ساخته بودم حبس شده بودم. زندانی که با ترس از اطرافم، آدم های دور و برم، حرف هایشان، نگاه هایشان اتفاقاتی که می افتد ساخته بودم. هر روز در کنج ذهنم به این فکر می کردم که اگر به هدفم نرسم مردم چه می گویند؟ مرا با دست به هم نشان می دهند با همین افکار غلطم دیوارهای زندان ذهنم را محکم تر می کردم.
یک روز چشمم به کتابخانه اتاقم افتاد که دوستان و خانواده ام آن ها را به من هدیه داده بودند. انگار کتاب ها زنده بودند و مرا صدا می زدند. چه جالب! هربار میخواستم نگاهم را از کتابخانه بدزدم اما نمیشد. کتاب ها با من حرف می زدند. به طور اتفاقی چشمم به کتابی افتاد که مادرم آن را برای تولدم هدیه داد بود. بی اختیار به سمت کتاب رفتم آن را برداشتم، چه حس خوبی داشتم.کتاب را باز کردم «هیچ چیزی شما را زندانی نمی کند مگر افکارتان» عجب جمله ای بود. زندانی افکار!
کتاب را خواندم ساعت ها گذشت. هرجمله را چند بار میخواندم، من! چرا زودتر به سراغ کتاب نرفته بودم؟ چه حال و هوای خوبی بود، انگار دیگر قل و زنجیر به پاهایم نبود، انگار آزاد شده بودم. آزاد مثل پرنده ای که از قفس رها شده بود.حالا لباس زندانی تنم به لباس راحتی تبدیل شده بود. از روی صندلی بلند شم، صدای همهمه بچه ها، نور خورشید از لابه لای پرده، کنج اتاق را روشن کرده بود، پرده را کنار زدم. پنجره را باز کردم، مردم هر کدام مشغول زندگی و کار خود بودند، کسی مرا نمی دید. آری من فقط اسیر افکار بیمار خود شده بودم و ترس از بداشتن قدم هایی بزرگ به سوی اهدافم. کتاب دوست خوبم تو ضامن آزادی فکر اشتباه من از بند زندان ترس بودی!
ازت ممنونم
محمد حسام آدینه زاده
عنوان: دانستن
جزئیات تصویر: فضایی در بسته بادیوارههای تیره و کمی روشن، سکویی که بر روی آن مردی غمگین با چهرهای چروکیده نشسته و در دستان او کتابی با جلد قرمز، تن او را لباسی سفید با خطهای سیاه که انگار او را در بند گرفتهاند پوشانده شده ،ولی یک نکته وجود دارد انگار این مرد چروکیده و لاغر اندام با مطالعه کتاب و خواندن مطالب آن و دانستن چیزهایی که در گذشته نمیدانسته و آگاه شدن او کم کم آن خطهای مشکی او را رها میکنند باز میشوندهمانند آن وزنهای که به پای او بسته شده بود و الان باز شده و او را رها کرده است. کتاب نماد آگاهی و رهایی ما از جهل و نادانی است ذهن ما با مطالعه کتاب هر آنچه را که نمیدانیم و به آن آگاهی کامل نداریم کسب میکند. عنوان: رهایی از بند جهل و نادانی رهایی و آزادی برای همه ما انسانها زیبا و جذاب است رهایی میتواند ؛رهایی از اسارت و در بند بودن و یا حتی رهایی از نادانی و ندانستن باشد .جهل و نادانی انسان یتواند باعث ایجاد تعصب و تبعیض شود زمانی که فرد اطلاعات کافی درباره دیگران و فرهنگهای مختلف نداشته باشد ممکن است باعث تفرقه و ناهماهنگی در جامعه شود باعث بروز تنشها و خشونت شود. سرمنشا این جهل و نادانی مطالعه نکردن و آگاهی کامل نداشتن به فرهنگ و قوانین آن جامعه میباشد. یکی از راه های رهایی از جهل و نادانی مطالعه کتابهایی با عناوین مرتبط با فرهنگ و دین جامعه است؛ از جمله کتابی که میتوانیم به آن اشاره کنیم قرآن است که در آن به تمام موضوعات جامعه اشاره شده است ؛و به تمام پرسشهایی که در ذهن ما به وجود میآید پاسخ میدهد آری این همان کتاب جلد قرمز است. آگاهی و آزادی دست در دست یکدیگر دادند هر چه انسان آگاهتر آزادتر .دربند بودن ما نشانه ای از جهل و نا آگاهي ماست.
نام و نام خانوادگی:حسین سلیمانی
کلاس:۷۰۲
عنوان:
با سلام واحترام خدمت مدیر محترم
من انسانی در اسارت دنیا ، مادیات دنیا و روزمره گی در دنیا بودم،تا وقتی که خدای مهربانم پیامبر رحمت خود را با کتاب آسمانی قرآن برای رهایی من ازاین زندانی که خودبرای خودایجاد کرده بودم فرستاد.
من بااستفاده ازاین کتاب نورانی تمام مشکلات زندگی وناملایمات در این دنیا که چون غلی به پایم بود را باز کرد،با خواندن این کتاب مقدس آسمانی نه تنهااز اسارت دنیای پوچ وخالی نجات پیدا کردم ، بلکه مشکلات پیش آمده در زندگیم راراحت تر از سر گذراندم .
خدایا کمک کن تا باکمک کتاب و گفتار اهل بیت علیهما السلام آن جوری زندگی کنم که تو از من راضی باشی و رضایت تو از هر چه در دنیا و آخرت است بهتر و مهمتر برای من باشد وبا خواندن و عمل به کارهایی که در قرآن کریم بر ما واجب کرده ای ودوری از کارهایی که ما رانهی کرده ای از غل و زنجیر اسارت رهایی یابم و در پناه اهل بیت علیهما السلام و قرآن حکیم زندگی راحت و آرام و پر از شادی را برای خود و خانواده و اطرافیانم ایجاد کنم .خدایا من را در خواندن و فهمیدن هر چه بیشتر کتاب آسمانی خود یاری کن و از تو متشکرم که این همه نعمت از جمله خواندن ، نوشتن ، مدرسه ، معلم های خوب ، مدیر مهربان و دلسوز و میلیار دها نعمت که توان شماره آنهاراندارم بتوانم قدر دان همه نعمت هایت باشم .
عاشقانه تو را ای خدای مهربان می پرستم و عاشقانه به گفته ها و خواسته های تو عمل میکنم .
به امید این که من آن بنده ای که تو دوست داری باشم واز من رضایت کامل داشته باشی ، به طور کامل از اسارت رهایی یابم .
محمد امین فیروزی کلاس ۹۰۳
عنوان:
نویسنده: امیر علی کریمینژاد
به نام خالق هستی که انسان را اشرف مخلوقات قرار داد.
جوانی بودم که تمام وقت خود را صرف کارهای بیهوده میکردم وهیچ چیز من را از زندگی راضی نمیکرد و خدا را که بزرگترین خالق هستی است را فراموش کرده بودم. به دنبال چیزهایی بودم که هیچ فایده ای برای من و زندگی ام نداشت. و خود را اسیر دنیا کرده بودم .ناگهان به خودم آمدم ودیدم که تنهای تنها با دست و پای بسته وبه زنجیر کشیده و در اتاقی تاریک نشسته که سیاهی همه ی وجودم را فرا گرفته است. همان موقع بود که تصمیم گرفتم که این سیاهی ها را از خودم دور کنم پس شروع به خواندن کتاب کردم تا راه حل آن پیدا شود .هر روز بیشتر مطالعه می کردم و می دیدم که چه روزهای باارزشی را از دست داده ام پس تلاش خود را بیشتر کردم و هر روز بیشتر دنبال علم و دانش می رفتم .از خدا خواستم تا کمکم کند و دستم را محکم بگیرد. هر روز بیشتر کتاب می خواندم هر چه بیشتر تلاش میکردم خود را آزادتر میدیدم تا اینکه روزی رسید که با تلاش خود تمام قفل های بسته زندگی ام را یکی یکی باز کردم .آنجا بود که می دیدم تمام سیاهی هایی که اطرافم را گرفته بود کم کم به سفیدی تبدیل میشوند. دیگر خود را جوانی آزاد و رها دیدم و به تلاش خود بالیدم.
پس ما از این تجربه ها نتیجه می گیریم که انسان با تلاش و علم آموزی خود میتواند سخت ترین قفل های بسته را باز کند و تمام سیاهی های اطرافش را به سفیدی تبدیل کند .
پس ای مهربان ترین معبود خودت به ما توان و معرفت بده تا به دنبال علم و دانش باشیم و همیشه شکر گزار خدایی که به ما بهترین ها را عطا کرده است..
امیر علی کریمی نژاد کلاس ۹۰۱
عنوان:
چند روزی پریشان و خسته بود احساس میکرد در زندگی به بنبست رسیده محیط زندگی مثل زندان بود انگار لباس زندانی به تن داشت و زنجیری به پایش بسته شده از همه مهمتر افکارش بود که مثل یه پابند سنگین آهنی به او آویزان شده بود در حالی که پریشان و خسته بود ناگهان به او کتابی هدیه دادند و او شروع به خواندن کرد با خواندن کتاب احساس آرامش و آزادی میکرد انگار کتاب او را از زندان بیرون برده و به دنیایی دیگر فرستاده بود نوارهای سیاه و سفیدی که احساس میکرد روی لباسش هست کم کم حس کرد که آنها محو میشوند آنقدر غرق در دنیای جذاب عکسها و نوشتهها بود تمام فکر زندان درونش از او دور شد و سنگینی افکار که همان انرژیهای منفی زندگیاش بود که حس میکرد مثل یک زنجیر به پایش سفت و محکم بسته شده در لحظهای از پایش باز شد لبخند آرام که بر چهرهاش دارد گویای لذتی بود که از خواندن میبرد و نشان دهنده آزادی حقیقی درون ذهن او بود زمانی که تمام انرژیهای منفی از دست و پایش باز شد نور خورشید از پنجره تابید و غرق در دنیای جدیدی شد او فهمید که همه ما انسانها غرق در افکار منفی هستیم که با خواندن کتاب میتوانیم خودمان را از سختیها و محدودیتها دور کنیم هر چقدر هم که شرایط سخت باشدباخواندن و یادگیری میتوانیم دنیای درون خودمان را آزاد کنیم و به آرامش برسیم هر کتاب درسی تازه به ما میدهد و پنجره جدیدی به سوی افکار و ایدههای نو باز میکند و به همین دلیل کتابها به مشابه کلید های برای شکستن قفل های نادانی و جهل در زندگی هستند او دیگر احساس نمیکند که در یک سلول حبس است بلکه از طریق صفحات کتاب به دنیای دیگری سفر میکند کتاب دوست و یار همیشگی ما است
محمدامین نقوی کلاس ۹۰۱
عنوان:
شما به پنجاه سال حبس محکوم شده اید!
این سخن را از زبان ژنرال زندانی در غرب اسلواکی که نامش تا به حال به گوشم نخورده بود ؛ شنیدم .
پنجاه سال!! شوخی نیست.
در سلول شماره ۲۴۶ ، روی تخت خود دراز کشیده و به جر و بحث های بچه گانه دو نفر که نامشان پیتر و لوک بود، گوش سپرده بودم . بلند شدم تا کمی در سلول کوچک خود ، قدم بزنم . نگاهی به اطرافیان خود انداختم ؛ همه یا مشغول صحبت بودند ، یا جر و بحث میکردند.
نگاهی به سلولی که در بالای آن نوشته شده بود:( اعدامی ها )، کردم. فضای دلگیری بود . همه افراد داخل این سلول، زانوی غم را در بغل گرفته و رنگ از رخسارشان پریده بود . اما فردی در این سلول نگاهم را به خودش مشغول کرده بود . او فارغ از اینکه قرار بود اعدام بشود ؛ در گوشه ای دو زانو نشسته بود و داشت کتابی از ژول ورن را می خواند.
در جای خود میخکوب شدم. فریاد زدم:( آهای ،ای مردی که در حال کتاب خواندن هستی! تو که قرار است چند روز دیگر اعدام شوی ، معنی کتاب خواندنت چیست؟!)
آن مرد سخنی را بر زبان نیاورد. و فقط نگاهی را به من کرد .سوال خود را تکرار کردم . اما آن مرد تا می خواست جواب من را بدهد ،چند نفر آمدند و به او گفتند :(بیا که قرار است به زندگی ابدی ات ملحق شوی !)
و او را به زور با خود بردند . مرد تقلا می کرد که خود را از دست آن دو مرد رها کند ؛ اما نمی توانست . همانطور رو به من کرد و سخنی به من زد که تا به حال به یادم مانده است.
_این را بدان ای جوان ؛ با کتاب خواندن انسان های پیر هم جوان می شوند .
با تعجب به او نگاه میکردم .با خود گفتم:( یعنی واقعا با کتاب خواندن کسی که پیر است ، جوان می شود؟! )
بعید به نظر می رسید .
سپس نگاهی به کتاب او که از دستش بر زمین افتاده بود، انداختم .
از پشت نرده ها دست خود را دراز کردم تا کتاب را بردارم ، اما دستم نمیرسید.
به هر حال با هر سختی که بود ،دستم را به کتاب رساندم و آن را به سمت خود کشیدم . روی جلد کتاب نام داستان طلاکوب شده بود (سفر به مرکز زمین)
نام نویسنده کتاب هم که ژول ورن بود در گوشه پایین کتاب به چشم می خورد.
آن را باز کردم و شروع به خواندنش کردم . داستان بسیار زیبایی بود .
در دو روز توانستم تمام آن ۸۰۰ صفحه را بخوانم .
حال برای گرفتن کتابی دیگر به کتابخانه زندان ، مراجعه کردم .
در هر دو روز یک بار ۱ تا ۲ کتاب را مطالعه می کردم .
همینطور زمان را می گذراندم که ناگهان
به فکر نویسندگی افتادم . اما کاغذ در اختیار من نبود. با هزار بدبختی کاغذ جور کردم و داستانی را با عنوان (ساعت محکومیت ) می نوشتم
برای هر خط این داستان بسیار فکر می کردم .
روزی روی تخت خود نشسته بودم و مشغول نوشتن بودم . که مامور ،غذای ما را آورد . او لگدی به پایم زد و گفت بلند شو . برایت غذا آورده ام . بیا کوفت کن!)
من مشغول دنیای خود بودم و جواب او را نمی دادم که ناگاه کتاب را از دست
من گرفت و نگاهی به آن انداخت . می خواستم کتاب را از او بگیرم که گفت نه؛ خوشم آمد ! خوب نوشتی.) و دست مرا گرفت و به اتاق رئیس زندان برد .
پس از صحبت های زیاد ، رئیس زندان مرا به عنوان نویسنده از زندان آزاد کرد .
در حال حاضر من یکی از نویسندگان بزرگ اسلواکی هستم .
و حالا معنی سخن آن مرد را متوجه میشوم :
(کتاب ،دل انسان های پیر را جوان میکند)
عنوان: کتاب کلید رهایی
هنگامی که آدمی در بند افکار خویش است مانند برده ایست که با رشته ی افکار خویش به این سو و آن سو کشانده میشود. انسان، زندانی افکار و اندیشه های خویش است اندیشه هایی که از جهل و ناآگاهی نشات میگیرد. او هر لحظه و هر ساعت در سلول تنهایی اش با خود کلنجار میرود چراکه درک و شناختی از محیط پیرامون خود ندارد. او حتی هدف نداردو مدام در تنهایی افکارش سردرگم است. انسان سرگردان به دنبال راه و روزنه ایی برای رهاییست،برای رهاشدن از خویش ، رهایی از حصاروزندانی که برای خود ساخته و تنها راه رهایی از این حصار کتاب است.
کتاب همان آگاهی و اندیشه والایی است که انسان را از تاریکی ها می رهاند و پله پله تمامی قید ها و اندیشه ها را سامان میبخشد. هر سطر کتاب یک ریسمان از جهل و نادانی پیچیده شده دور انسان را باز میکند و او رابه سوی رهایی سوق میدهد. انسان میتواند با کتاب و تفکر رشد یابد و او را به سوی زندگی هدفمند سوق میدهد.
کتاب زندان درون آدمی را ویران میکند و از پس آن خرابه ها و ویرانه ها ، خانه ایی نو میسازد و اینجاست که انسان موانع را از سرراه برمیدارد و در میان خار و خاشاک زندگی امیدوار به زندگی روشن پیش میرود.
اینگونه است انسان زندانی در تاریکی های مبهم خویش با کتاب ، اندیشیدن و آگاهی ناشی از آن در سایه تاریکی نمانده و برای رهایی خویش میکوشد و با تفکر به روشنی های خود ساخته پیش میرود.
محمدصالح عطار کلاس ۷۰۴
احمد فرزانه
دبیر مطالعات اجتماعی
در پس دیوارهای سرد و نمور زندان، روحی اسیر به پرواز درآمده بود. پای در زنجیر، اما چشمی که در دریای کلمات شنا میکرد. کتاب، کلیدی بود که قفلهای تیره و تار زندان را میشکست. هر صفحهای که ورق میزد، او را به جهانی جدید میبرد؛ جهانی پر از نور، دانش و امید.
نوارهای سیاه روی پای او، تلاشهایی برای محدود کردن او بودند. اما روح انسان، همچون آتشی است که هرگز خاموش نمیشود. زنجیرها ممکن است بدن را اسیر کنند، اما ذهن را هرگز. او با هر کلمهای که میخواند، زنجیرهای اسارت را پاره میکرد و به سوی آزادی اوج میگرفت.
در این سلول تنگ و تاریک، او به پادشاهی از اندیشهها سفر میکرد. به دنیایی که در آن هیچ محدودیتی وجود نداشت. او با نویسندگان بزرگ تاریخ همراه میشد، در دل جنگلهای آفریقا گم میشد و به اعماق اقیانوسها شیرجه میزد. همه اینها، تنها با ورق زدن صفحات یک کتاب ممکن شده بود.
کتاب، پناهگاهی امن در برابر طوفانهای زندگی بود. در آن، او آرامش مییافت، دانش میآموخت و به سوالاتش پاسخ میداد. کتاب، چراغ راه او در تاریکی بود و او را به سمت آیندهای روشن هدایت میکرد. و چه آزادی شیرینی است آزادی ذهن.
تاریخ انتشار: 1403/08/28